گلناز و زندگی خاکستری اش
نوشته هایم پله پله شما را به من حقیقی میرساند
نويسندگان

رمز 123 مال نوشته های رمزدار

[ ۱۳٩۱/۱/۱٢ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

میخوام یه مطلب رمزدار بگذارم هر کی میخواد ببینه و بخونه ادرس وبلاگشو بگذاره برای من

[ ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

عید اومده و بهار شده

حال و روزم بدک نیست

فرشاد خیلی متحول شد و مبلغی در حدود 700 800 تومن به من پول داد که خرید کردم

تپل شده ام..65 کیلو..پهلوهام در اومده..شکم ندارم اما هر چی مانتو تنم میکردم حس بدی بهم دست میداد-فرشاد هم  همراه و پا به پام میومد خرید و عجیب حوصله به خرج میداد و من نگاه میکردم به ته اون چشمای قهوه ایش و بی علاقگیشو به هیکلم و انتخابهام میفهمیدم

اینقدر استرس دارم و بار رفتار خشن و تهاجمی فرشاد رومه که فقط با خوردن خودمو تسکین میدم....و سیگار هم متاسفانه باز شروع کردم........میکشم و دودشو بیرون میدم و از خودم بدم میاد

بالاخره بعد از روزهای متوالی خیابون رفتن ماحصل خریدم این شد:

یه مانتو بلند گلدوزی شده از یقه تا پایین مثلا ترک150 تومن

یه شلوار پارچه ای قهوه ای سوخته که در عجبم چرا خریدمش البته میخواستم واسه خونه مادرشوهر بپوشم که هر چیزی رو نمیشه تن کرد

یه کیف نسکافه ای خیلی شیک 65 تومن

یه کفش شکلاتی ساده 25 تومن

دو تا بلوز  130 تومن حالت تونیک دارن بلندتر از حد معمولن

شال قهوه ای تی تی 20 تومن

یه گوشی هم فرشاد کادو داد 700 تومن شد البته جریان داشت

باباش اومد و یه پاکت که توش پول بود داد و گفت عیدی شما

فرشاد بردش حتی نگذاشت بفهمم چقدره-چقدرم از این حرکتش بدم اومد

اما عصرش یه پاکت داد که پونصد توش بود گفتم گوشی بگیرم

اومد و دویستم روش گذاشت

دیگه چی خریدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه مانتو دیگه که تقریبا خردلی است و تو تنم قشنگتر از اون یکی است 50

دیگه یادم نمیاد فقط خواستم یادم بمونه که فرشاد دم عیدی چه تحول عظیمی در باب خرج دادن داشت!

چندبار حرصمو در اورد..اشکمم همینجور..........

مثلا دیشب سفره میچیدم حرص میخورد و غر میزد که اخه حالا وقت سفره چیدنه؟

چرا اینجوری چیدی؟

چرا دور گلدونا الان کاغذ میپیچی

خلاصه رو دور گیر دادن بود

بعدم قهر کرد رفت تو اتاق خواب خوابید

منم رفتم دوش بگیرم

موتور اب داریم که هر وقت میخواهیم بریم حموم روشن میکنیم چون شدت اب کمه

اما نمیشد روشن کنم فرازی خواب بود و فرشاد خان قهر قهروووووووووو

رفتم و هی ابه دااااااااااااااغ و یخ شد

نرم کننده اورآل منو هم مصرف کرده بود و با این موهای رنگ شده بدون نرم کننده حموم کردم و اومدم بیرون دیدم نشسته فیلم میبینه

خودمو خشک کردم و گفتم بیا بخوابیم گفت تو برو میام

منم رفتم دراز کشیدم و خوابم برد-بعدا اومده بود کنارم خوابیده بود

صبح هم سریع سشوار کشیدم و لباسمو تنم کردم-اونم نونوار و تر و تمیز نشسته بود-لباسای فرازو هم تنش کردیم  چندتا عکس به درخواست من گرفت-خودشو گرفته بود یه کمی

اهمیت ندادم

گفتم بیا یه عکسم از ما بگیر

زورش میاد عکس منو بگیره

باور کنین  تنها چیزی که توی فریم جا نمیده صورت منه

من گوشه ای از تصویر می افتم-محو و دور

خیلی این موضوع باعث عقده شده در من

اما بازم امروزم که نگاه کردم دیدم یه عکسای داغونی انداخته

باشه

خلاصه سال تحویل شد و داشضت غر میزد که مردم تو این لحظه قران میخونن

خوب تن لشتو بردار از روی میز هفت سین قرانو بردار بخون

ای مومن

ای قران خون

ای کار درست

خلاصه خدا کنه امسال کمتر زجرم بده

همین

سال نو بر همه مبارک

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

این روزها روزگارم سفیدتر است کمتر خاکستری میشم-اومدم مسافرت با فراز و چندروزی است که از دست فرشاد در امانم

بهمون خوش میگذره

خیلی ارومم

با فراز دعوا نمیکنم

خدایا فرشادو به راه راست هدایت کن

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

خوب نیستم میاااااااااام

[ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

سلام

خوبیم

میام

مینویسم

ممنون که هنوز سر میزنین

[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

الان اومدم کافی نت گفتم نگرانمین حتما

ممنون از کامنتای پر از محبتتون

خوبم

میگذرونم

یه شب تا صبح با فرشاد حرف زدم-گریه کردم-داد کشیدم-عقده گشایی کردم تا چند روز با هم خوب بودیم و باززززززززززززز هم......دعوا و قهر و..........

قول داده تا یه چند ماه دیگه برام لب تاب بخره

از ترک سیگارم ظاهرا خوشحاله

میگه بدم میامد ببوسمت بوی سیگار میدادی

الان دو هفته است نمیکشم دیگه چرا منو نمیبوسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رابطه ما فعلا سرد و بد است

دنبال کارم

دعا کنین یه روز باخبرای خوب بیام

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

دوستای خوبم با وجود تموم مشکلاتم فهمیدم که سیگار کار من نیست یار من نیست!!!!!!!بالاخره تصمیم به ترک گرفتم والان چهارده روزه که طرف سیگار نرفتم-چندبار شدیدا ناراحت بودم اما گفتم اینهمه دود کردی و خودتو نابود کردی چی شد؟مشکلاتت حل شد؟اروم شدی؟؟؟؟چند سال دیگه عین میمون میشی بیچااااااااره

و خلاصه دیگه نمیکشم و نخواهم کشید!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

همون شب که اخرین پستمو گذاشتم اومد توی اتاق سیم اینترنتمو جر داد کلی فحش داد لگد پروند...............

الان کافی نتم

فعلا نمیتونم بیام

نگرانم نباشین

زنده ام

متاسفانه!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

یادتونه گفتم فرشاد چقدر ضایع بود-چه تیپای خز و خیلی میزد!!؟؟سبزحالاااااااااااااااااااااااااااااا

بیاین ببینینش!!داداشش میگفت خیر ببینی اینو درستش کردی-خودش فوق العاده شیک پوش است!

فرشادی که من درستش کردم-من یادش دادم چی بپوشه-چی نپوشه من حموم رفتن درست حسابی رو بهش یاد دادم به خداااااااااااااااااااا راست میگما-خودشو میکرد زیر اب و می اومد بیرون میگفت حموم رفتم

چند بار بردمش حموم مثل بچه ها شستمش-حسابی خیسوندمش توی اب و بعد افتادم به جونش-حساااااابی سابیدمش

موهاشو با گلت صاف میکردم-واسش اتوی مو خریدم که موهای وز وزوشو درست کنه

نمیدونین چقدررررررر این بشر تغییر کرده

اصلاااااااااااااااااااا شبیه فرشاد قدیم نیست

منو قبول نداره دیگه

میگه تو بلد نیستی درست ست کنی!!قدیمی ست میکنی!!

البته هنوزم بدون من اعتماد به نفس انتخاب  نداره هاااااااااااااا-یا اگه چیزی میخره کافیه من بخندم یا مسخره کنم دیگه استفاده نمیکنه ازش-کلا نظرات من براش خیلی مهمه اما متااااااااااااااسفانه نشون نمیده-طوری رفتار میکنه که انگار من پشمم!!

قیافه اشو بگووووووووووووو

به خدا چشماش ریز بود-به خاطر ابروهای فوق العاده پرموش اخمو به نظر می اومد

وسط ابروهاشو برداشت یعنی هربار اصلاح میکنه اونارم با ژیلت میزنه

چشماش درشت تر شده-صورتش برررررررررررررراق عین فراززززززززز!!

حسودددددددددددددددددددددددیم میشه

زووووووووووووووورم میااااااااااااااااااااااااد

خودم ادمش کردم حالا واسم شاخ بازی در میاره

اینقدر خوش قیافه شده-و صورت جا افتاده ای پیدا کرده که هر جا میریم دختر مخترا تو کارشن!!آخ

دختر همسایه ای داریم که اینقدر رودار و عوضی است میگفت ماشالا فراز مثل فرشاد اقا خوش هیکل و چهارشونه است از حالا!!!!!!عصبانی

فرشاد هم از این دختره بدش نمیاد الکی جلوی من میگفت ااااااااااااااااااخ این فلان و این بهمان ولی وقتی این انتیکه خانومو میبینه اب از دهنش راه می افته

شایدم همه اینها به قول فرشاد زاییده افکار منفی و مریض من است!!!!!!!!!!

الان دیگه متاهل شده خانوم خانوما

اما هنوزم دل در گرو فرشاد داره تاااااااااااابلووووووووووووو

ای تو این شانس ما

زن یه میمون شدیم کسی نگاش نکنه-شد طاااااااااااووس تو دل برو!!

از فامیل و اشنا هم همه فرشاد رو دوست دارن-دخترا عاشقانه-زنها عارفانه!!!

گاهی خیلی خیلی حالم بد میشه-نگاش میکنم و به خودم میگم بدبخت به خودت بیا-به خودت برس-اینو ببین-همون بی ریخت جواده ها که با شلوار پارچه ای کتونی پاش میکرد-فکر کردی چون ساده است تا اخر عمرت مال خودته-داره جلو می افته-افتاده اصلاااااااا-تو کجای کاری-حالا هی بشین چیپس بخور تا پهلوهات بیشتر در بیاد-اینقدر نخواب تا عین مرده ها بشه شکلت-اینقدر گریه کن و حرص بی فایده بخوررررررررررر تا پیر شی

این توی اوج جوونی و زیبایی اینجوری باهات تا میکنه اگه زشت شی و داغون شی واست چی داااااااااااااااااره

اما بازم ادم نمیشم-الان دارم از شدت بیخوابی میمیرم نشستم قبرستون کهنه میشکافم-فردا صبح زود فراز بیدار میشه و اینقدر انگشت میکنه تو چشام تا منو هم بیدار کنه-اون وقت خودمو توی اینه که میبینم جا میخورم-واااااااااااااااااای خدا چقدررررررررر زشت شده ام

بیخوابی خیلی زود منو به هم میریزه

دوست دارم بخونمتون-نظر بگذارم اما به خدااااااااااااااا نمیتونم

هر وقت تونستم حتماااااااااا این کارو میکنم

ممنونم از همراهیتون

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۳:٥۱ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

فکرشو بکنین!!!!!!!!!!!!

دیروز که روز تعطیل بوده از اونجایی که عین مارمولک دم بریده بی قرار است و نمیتونه یه جا بشینه و مثل ادم استراحت کنه و به مغز فندقیش یه کم فرصت ری استارت بده!!!!!!گیر داد که یالا بیا اتاقو تغییر بدیم تا بخاری بیارم از انباری-هوا سرد شده!!سه ساعت تختو باز کرده-وسایلو گذاشته کول من اوردم وسط خونه-کلا میخواد مثلا یه میخ بزنه دیوار قاب وصل کینیم:گلنااااااااااااااز چکشو بیار-گلنااااااااااااز صندلی رو بیار-گلناز میخ کو؟؟؟؟؟؟؟؟همه چیزو باید براش ببری تا یه کار بکنه-اصلاااااااااااااااا تنبل نیست-میخواد به گفته خودش منو از ..ن گشادی رها کنه!!همش دوست داره توی خونه که هست کارا رو انجام بده-خیلی خیلی هم به من کمک میکنه-هم توی خونه داری هم توی بچه داری که نقطه مثبتش است اما با چاشنی عذاب و زجررررررررررررررررر

وای که چقدر کلافه ام میکنه مستبد زورگو

اینقدر کرم ریخت تا فراز اومد توی اتاق و پایه سنگین تختو برگردوند روی دست خودش و پای من بیچاره

جالب این بود که داشتم از درد میمردم اما اومل فرازو نگاه کردم و ساکت موندم تا اروم شد و فهمیدم چیزیش نشده و بعد نعرررررررررررره زدم از درد

یه بار دیگه هم فرشاد همین انگشت پامو شکسته بود چند ماه قبل...با هم خونه مادرش با پسرای جاری فوتبال بازی میکردیم یهو مثل دیوانه ها اومد توپو از پای من بگیره محکم انگار داره با بکهام بازی میکنه زد زیر پام-واااااااااااااای داغون شدم از درد اما این نکبتای عقده ای هی همدیگه رو نگاه میکردن که یعنی داره عشوه میاد و ادا در میاره-شبش هم منو برد خونه نه دکتر

فرداش زنگ زدم بهش که بیا منو ببر دکتر دارم درد میکشم و به خودش و جد و ابادش فحشای رکیک میدادم تو دلم از ناراحتی

میگفت نشکسته-اصرار داشت که اگه شکسته بود الان از درد مرده بودی!!

وقتی عکس پامو نشون دکتر دادیم اول کلی به من خندیدن با پرستارای بخش و اینکه فوتبال بازی کردم!و بعد اعلام کردن شکسته

قیافه فرشاد روانی دیدنی بود-از رو هم نمیره خوبعصبانی

دیروز هم دقیقا همون انگشتم اسیب دید-خیلللللللللللللللی سیاه شده-کلی داد کشیدم از درد-ایندفعه قبول کرد که شکسته!!

اما گفت که تقصیر من نیست-به من چه!!

منم گفتم اااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااا از دست این پدر و پسر چه کار کنم؟

میگه اصلا این انگشتتو بکن بنداز دور همش میشکنه

خلاصه الان با انگشت اتل شده-دکتر گفته چون تحرک نداره اتل کافیه-در خدمت شمام!

بخاری رو هم فقط اورد و جاسازی کرد توی اتاق خوابمون

ایییییییییییییییییییییییی قورباااااااااااااااااغه زشت!

 

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۳:۳۱ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

امشب مهمون داشتیم-پسر خاله فرشاد و زن و بچه اش-از عید که رفته بودیم خونه اشون نیومده بودن-خونه رو حسابی مرتب کرده بودم-فرازو خوابونده بودم که شب سرحال باشه که از سر کارش اومد خونه-من از حموم در اومده بودم-شروع کرده به غر غررررررررررررر-اخ اخ چه بویی میاد-بوی شامپو و صابون رو که از حموم میاد بیرون میگفته-همیشه میگه-خواستم جوابشو ندم اما نتونستم خیلی زورم اومد-این همه کار کردم نمیبینه فقط به یه چیزی گیر میده و حرف مفت میزنه-گفتم ببخشید که هواکش حمومو نزدم!!!!!!!!!!اخه حمام هواکش نداره-گفت زررررررررررر زررررررررررررررررر نکن!حالا دیگه طعنه هواکش نداشتن حمومو میزنی!!!!مگه خونه بابات هواکش داره حمومش؟؟؟؟؟تعجبسبزخیللللللللللللللللللللللللی احمقه-گفتم چرا نمیبینی اینهمه کار کردم-فقط میخوای غر بزنی-خجالت بکش-و کلا تا اومدن مهمونامون همش اون یکی گفت من یکی!ناراحتگیر داده بود که برو لباستو عوض کن ...و .......نت!!!!!!!!معلومه!!!!!!!!عصبانیگریهبی شعوررررررررررررررررررررررررررررر

گفتم نمیتونی مثل ادم بگی لباست مناسب نیست یا از پشت کوتاهه!!من بلوز و شلوار تنم بود میگه باید لباست تا پشت زانوهات باشه که ......میگفت وقتی خودت اینقدر بی شعوری من چه کارت کنم!!!به خداااااااااااااااااا لباسم بد نبود-گفتم حالم از طرز حرف زدنت به هم میخوره روانی-قبل از اومدن مهمونا یعنی وقتی ایفونو زده بودن یه مشت طرفم پرت کرد-لباسمم عوض کردم!یه استین بلند مشکی تنم کردم و روش یه بی استین بلنننننننننند که خیال شوهر غیرتی اممتفکرراحت بشه-تمام مدتی که مهمونا بودن هم محل نمیگذاشت!!از اون هم پذیرایی میکردم-کوفتش شه چیزایی که لنبوند و نگامم نکرد نکبت خان-خیلللللللللللللی از دستش ناراحتم-مهمونا که رفتن مرتب کردم-فراز رو خوابوندم-اومدم نشستم اینجاااااااااااا

دلم یه عالمه ارامش میخواد

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۳:٠٩ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

اومدیم ابروشو برداریم زدیم چشمش رو هم کور کردیم-راستش برای جواب به سوال  اون 20 -30 نفری که خصوصی اسم قرصه رو خواسته بودن باید بگم اسمش ارکتو بود!یه چیزی تو مایه های همون ویا.گرا!!اون روز فرشاد خودش خیلللللللللللی احساساتی بود و کلا تو نخ من!!با ذوق بسته رو تحویلش دادم که چهار تا قرص توش بود-یکیشو خورد-اما مگه فراز ناقلای شیطون میخوابید-رواااااانیمون کرد-تا بالاخره خوابش برد -اینقدر بهش خندیدیم که درواقع بیهوش روی تختش افتاده بود اینقدر خسته بود-اخرش این شد که خیلی به درد نخور بود-بعد از رابطه امون اینقدرررررررررررررر احساس پوچی و افسردگی میکردم که نگووووووووو-البته مشکلی نبود و بعد از تلاشهای فراوان .......اره!اما توی اون لحظات خشمگین بودم-چقدر بهش میگم با من حرف بزن-یه کلمه حرف از طرف تو -یه صدا که بفهمم زنده ای -خیللللللللللللللللی راضیم میکنه-میبردم به اوج اما............خیلی خیلی خر و بی عرضه است-حرصم گرفته از دستش-بی احساس-حتی توی اون لحظات هم لجوج و عقده ای است-میگه چی بگم؟؟؟؟؟؟سلام-حالت خوبه-خودش که در همون لحظه اول...........تموم اما من .........اون روز بعد از رابطه یک ساعت فرشاد سردرد داشت-شدیدا بدنش داغ شده بود-فشارش رفته بود بالا!مسخره ام می اومد-کلی خندیدم-گفتم هیچی نشد فقط تو حالت بد شد-خودش هم میخندید میگفت دارم میمیرم اینقدر داغ کردم!تا شب حالش بد بود.......نه از اون لحاظ هااااااااااااا-به هر حال دوستان مشکل ما که به این چیزا ربط نداره که با اینا حل شه-مهرداد خان عجب چیزی گفتی...........حرفت دقیقا درست است-فرشاد ما با این چیزا درست بشو نیست-مخش معیوبه نه .....ش!ببخشیداااااااااااااااااااااااا خیلی بی ادبی کردم

نمیتونستم ننویسم-شدیداااااااااااااااااااا از این موضوع زخم خورده ام!

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

دیشب اومد دنبالم-برعکس همیشه که اصرار داشت اگه دوست دارم بمونم خونه پدرم-چندباری تماس گرفت که اگه میخوای بیام دنبالت-چند وقت پیش دوستم که زن دوست فرشاده بهم یه قرص معرفی کرد که برای سر.د.م.زاجی خوبه!گفت نمیدونی چیه و چقدر خوبه!!منم که همیشه دوست داشته ام رابطه گرمتری داشته باشیم قوطیشو گرفتم که از روش بگیریم-به فرشاد گفتم گفت باشه کی داده بهت؟من طفره رفتم-خوب ضایع بود اسم اون دوستو بگم اما اینقدر گیر داد و متلک گفت و شک کرد و تهمت زد و اس ام اسای مشکوکانه داد در مورد این قرص که گفتم جهنننننننننننننننم!!و گفتم اونم اس داد که باشه ما هم امتحان میکنیم-میدونین فرشاد همیشه از این موضوع که سرد است و خیلی دیر به دیر احساساتی میشه ناراضیه-البته مشکلات زندگیمون بی تاثیر نیست-وقتی مسافرتیم یا کارش دردسر نداره-یا مشکلی نیست خیلی خوب میشه-رابطه جن.سی باعث میشه رابطه کلیمون هم خوب شه-به هم نزدیکتر میشیم-حرف همو بیشتر میفهمیم-نظر شما چیه؟؟؟؟؟خلاصه دیشب گفتم بیا بالا-بیا خونمون بعد با هم میریم خونه فراز هم بمونه خونه بابام-اومدش و با شیطنت گفت که قرصو خریده و نشونم داد منم گذاشتمش تو کیفم-شام خوردیم-من خر بازم مثل همیشه توجه زیادی نشون دادم-غذاشو واسش کشیدم و توجهش میکردم یهو گفت خودم میخورم خوب اینجوری نکن و واقعا تصمیم گرفتم دیگه از این حماقتها نکنم-مثل خودش رفتار کنم وقتی خونشون مهمونم-غذاشو میخوره و کاری به کار من نداره-یه تعارف میزنه گاهی فقط و تمووووووووووم-خلاصه موندیم و چند باری گفت بریم؟؟؟؟؟؟گفتم چاییمونو بخوریم و بریم-مامانم گفت فراز بمونه اینجا-تورو خدا بگذارینش پیشمون اما فرازی نموند و افتاد دنبالمون-اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم و چرخیدیم و یه مقدارم خرید کرد و اومدیم خونه-نشستن با فراز کارتون تماشا کردن-منم وبلاگمو نگاه کردم و چندتا وبلاگ خوندم-بعدش خوابش برد همونجا-فراز نمیخوابید-تا سه باهاش بیدار بودم-فرشاد اومد یه بار کامپیوترو خاموش کرد البته من بیرون بودم گفت تا بچه رو نخوابوندی نشین پای این ک.س.شعرا!ببخشیداااااااااااااااااااا!!!گفت اما!منم دیدم یه جورایی راست میگه اول بچه بعد کارای دیگه-این بود که تصمیم گرفتم نزنمش!!!و نکشمش بابت کاری که کرد!!امروز هم داشت میرفت سرکار بوسید منو-چند بار هم تماس گرفته و حرف زدیم-خلاصه قرصه هنوز توی کیف من بلا استفاده افتاده-شاااااااااااااااااید امشب فرشاد افتخار بده و قرصش رو بخوره!!!!!!

 

[ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

دیشب فرشاد خوابیده بود یعنی چرت میزد و با صدای فراز میپرید-یکهو فراز محکم کوبید تو سر باباش-فرشادم دستشو برد پشت سرش جایی که فراز نشسته بود و یکی زد که خورد به دماغ و دهن فراز و دردش گرفت و شروع کرد به گریه-منم ناراحت شدم و اروم گفتم فرشااااد چرا زدیش عزیزم؟دردش اومد-فراز هم دوباره شروع کرد از روی خشم محکم میزد فرشادو-فرشادم به من گفت بدبخت-خاااااک تو سرت-خاااااااااااااااااااااااااک تو سرت-همینجوری!!!منم گفتم خاک تو سر خودت-گفت تو داری زدن یادش میدی!!!!!!!!!!اینقدر زورم اومد که نگو-اون کار بدو کرده بود و با دلیل یا بی دلیل بچه رو زد-منم عصباااااااانی در حد مرگ چون وقتی جوابشو دادم محکم هلم داد و واسم چیز پرت کرد-یادم نیست چی بود!بعد دوتایی جلوی چشمای فراز به هم حمله کردیم-فراز میخندید فکر میکرد داریم بازی میکنیم!!-بعد رفتیم وسط خونه-محل دعوا عوض شد-یعنی به من فحش داد منم از همونجا داد زدم خودتی فلان فلان شده......هی گفت و من گفتم یهو اومد سمت من و از روی مبل پرتم کرد توی مسیر افتادن دستم مالیده شد به فرش زبر و الان کف دست چپم ساییده شده-یه لگد هم به زانوم زد که درد میکنه-مچ دستمو هم که محکم گرفته بود امروز دیدم کبود شده و پوستش رفته!من رفتم توی اتاق خوابم با جیغ-درو قفل کردم-دلم میخواست بمیرم-خودمو بکشم-خیلی خیلی ناراحت بودم-برای اولین بار از فرشاد تقلید کردم و هنر پرت کردن اشیا رو که از اون یاد گرفتم اجرا کردم-یه قوطی روی میز لوازم ارایشم بود که محکم پرت کردم سمت در-خیلللللللللللللی رشادت به خرج دادم-صداشون نمی اومد.........ساکت بودن فراز و فرشاد!منم کلی واسه خودم و فراز گریه کردم-فرشاد فرازو خوابوند -از ساکت شدنش فهمیدم-بعد اومد پشت در اتاق یه کار جدید و بی سابقه انجام داد!دو ساعت اروم زد توی در گفت بیاااااااااااااا-درو وا کن-ببخشید-منو ببخش-تورو خدااااااااااااا-درو وا کن

بالاخره گفتم حالا که داره منت میکشه بیخیالش شم-منم جواب دادم منم اونو زدم-با دستم محکم سمتش میزدم البته یا نمیخورد سمتش یا ضربه امو خنثی میکرد با دستاش!با این فکرها درو باز کردم و رفتم دستشویی-اومد دنبالم گفت بیا حرف بزنیم-بیاااااااااااا-مخمو خورد-خودم هم ارومتر شده بودم-یه سیگار روشن کردم-شروع کرد به حرف زدن-گفت منو ببخش و اینجوری ام و از این چیزا ناراحتم و تو محل کارم این مشلو دارم و همش تقصیر فرازه ما رو به جون هم میندازه!!!!!!!!!!گفتم اون بیچاره چه گناهی داره قربونی ما شده-دو تا ادم بی مسئولیت و به درد نخور-همش دعواااااااااا-خیلی دستم درد میکرد دستامو ناز میکرد و میبوسید -بعدشم خیالش راحت شد که بخشیدمش-چند تا قول بهم داد و بعد هم خوابش برد

داشتم فکر میکردم فاتصله ارامش تا خشونت و شادی تا غم توی خونه ما چقدرررررررررر کم است

[ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

چند روزی نمیتونستم بیام نت-خوشبختانه مشکلی ندارم-فعلا اوضاع بهتره-فرشاد ارومتره-گاهی چیزی میگه و بعد زود یادش میره-منم سعی میکنم فراموش کنم-با همدیگه عروسی رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت-من لباس پوشیده تنم کردم تا راحت باشم-ارایشم خیلی خوب شده بود-فرشاد وقتی اومد دنبالم ارایشگاه خیلی از ارایشم و لباسم تعریف کرد-خوشحالم!همیشه همینطور بوده-وقتی توی جمع هستیم-یا جایی دعوتیم-بیشتر دوستم داره-لابد مقایسه میکنه و به نتایج خوبی میرسه!!منم تازگیها بیشتر به خودم میرسم-سعی میکنم همیشه مرتب باشم-روحیه ام بهتر شده-خدارو شکر میکنم-دعا کنین این ارامش موقت نباشه

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

هنوز مریضم-بیشتر حالت الرژی دارم-بینیم به بوها حساس شده-اون شب خونه مادر شوهر بودیم من عطر زده بودم -قبلش فراز و فرشاد رفته بودن اونجا گفت زود بیا-من خونه مادرم حموم کردم-ارایش کردم-دختر داداشم موهامو سشوار کشید و حالت داد و همش میگفت وای عمه خوشششششششششش به حالت!خلاصه اونجا که بودم هی فرشاد حسود نگام کرد و هی زورش می اومد!!باور کنین!انگار من هووشم!وقتی مرتبم زیادی حسادت میکنه-هی گفت اه اه چه بویی-من از عطرای ارزون قیمت بدم میاد-به نظرم بوهاشون همه عین همه-واسه همین بیشتر اوقات هر چی دارم میدم عطر خوب-خیلی دوست دارم خوشبو باشم-اون شب هم کلوین کلاین زده بودم-هی میگفت ااااااااااه چقدر ادکلون !به خودت زدی-چقدر بو میدی؟داستان اون یارو یادم اومد که مقنی بود و رفت بازار عطارها بیهوش شد یه تیکه گ.ه زیر دماغش نگه داشتن به هوش اومد چون به بوی عطر حساس بود و عادت نداشت!!!!!!!!!!!1داستان فرشاد هم همینه-ننه و خواهرش هفته ای یه بار میرن حموم!هیچوقت به خودشون نمیرسن-فکر میکنن دینداری تو بوگندویی و شلختگیه!هی گفت و گفت تا مادر شوهرم گفت بیا لباس بدم بهت عوض کن

منم یه لباس دیگه پوشیدم

میامممممممممممممم......

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

لعنت به این شانسم-چقدر بدبیاری میارم-اون روز زدن شیشه رو شکستن کیفمونو بردن-امروز هم الکی الکی در سمت شاگرد ماشینو کوبوندم تو دیوار -بدجوری رفت تویعنی ......تو این شانسم-تازه خوش اخلاق شده بود-تازه اشتی شده بودیم-تازه...خیلی ناراحت شد-چیزی نگفت-بیچاره چی بگه؟این بار شدید شدید از دست خودم عصبانی ام!خیلی هم با دقت رانندگی میکنم-همه میگن مثل مردا با تسلط رانندگی میکنی-اما امروز تقصیر یه خانومه شد که با خنگی و بیشعوری تام یهو سرپیچ توی کوچه فرعی نگه داشت دم پارکینگشون-بعدم نمیرفت تو!وایساده بود با یه پسره لا.س میزد نکبت خانوم!منم با عصبانیت اومدم برم-جا نبود مالیدم به دیوار............وای خداااااااااااااااا

چند روز قبل هم یه اتفاق وحشتناک افتاد نزدیک بود فراز یه بلایی سرش بیاد خداااااااااااااااایا شکرت-گدا بشم-کور بشم-زجر بکشم همه جوره اما فرازم سالم باشه-نمیدنین چقدر حالم بد بود این چند روزه-همش فکر میکردم اگه فراز چیزیش میشد همون لحظه خودمو میکشتم-توروخدا دعا کنین خدا پسرمو واسم نگه داره-خیلی خیلی میترسم و نگرانشم همیشه-شیطنتاش زیاده-ای خداااااااااااااااااااااااا مواظب پسر نازم باش-من فقط به اون دلم خوش است

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ گلناز ]

سلام

ببخشین نگرانتون کردم-اشتی کردیم-سرما خوردیم من و فراز -میام میگم

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

امروز با فراز تا 11 خوابیدیم-بغل گرم و نرمشو دوست دارم-بعدم سریع یه کمی مرتب کردم و ناهارمونو ردیف کردم-ظهر فرشاد خان دیر تشریف فرما شد-شنبه ها معمولا کارش زیاده و بیشتر میمونه-ناهارشو خورد و یه چرت زد و دوباره رفت سر کارش-مادرم اومد و فراز رو برد خونه اشون-خیلی خوشحال بود که میره اونجا-منم تا ساعت 8 خونه رو شدیداااااااا تمیز کردم-وایتکس به دست همه جا رو ساییدم-شام هم درست کردم-خونه دسته گل بود-منم نشسته بودم موزیک گوش میدادم که فری خوش اخلاق اومد خونه!محل همدیگه نمیگذاشتیم-حال بیرون رفتن نداشتم-زنگیدم مادرم که بیار فرازو-نیم ساعت بعد مادری خانوم و فرازی اومدن-مادر اومد نشست-فرشاد برعکس این چند وقت حسااااااابی مادرو تحویل گرفت کلی با هم حرف زدن-منمتعجبآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه!وقتی دیدم داره ادم میشه خوشحال شدم-براش چایی هم ریختم!بعد که مادر رغفت با فراز رفتن تو کوچه اشغالا رو گذاشتن و قدم زدن-بعدشم که کلا تو کار من بود و نگام میکرد!خوشمزهاما..............نه جانم-هنوز نه!!رفت با نا امیدی خوابید

فراز رو خوابوندم و نشستم به نوشتن و خوندن.........

فردا میریم خونه دوستش-دعوتیم مهمونی -چندتا دیگه از دوستاشونم هستن- با خبر مهمونی خانوادگی میاملبخند

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

دیشب نشسته بودم و مینوشتم که یهو اومد توی اتاق-کاسه ای که جلوم بود خالی کرد روی کیبورد-چند تا فحش هم داد-ترسیدم نکنه یه وقت وبلاگو ببینه-گفت بی پدر!محکم با دستش زد زیر دماغم!پاشدم و رفتم پیش پسرم خوابیدم-یه نیم ساعت بعد هنوز بیدار بودم اومده بود ایستاده بود بالای سرم و نگاهم میکرد روانی!تکون خوردم رفت-بعدم فراز داشت بیدار میشد-خیلی وول خورد و صدا داد اومد بردش بغل خودش توی اتاق خوابمون خوابیدن-امروز که جمعه بود و خونه مونده بود -صبح رفت حموم ریشاشم زد-من بی حوصله بودم اما تا حموم بود سریع یه صبحانه خیلی کامل چیدم روی میز اشپزخونه که دهنشو وا نکنه زر زر کنه!وقتی اومد بیرون منم رفتم حموم-بعدش هم فرازو بردم-از حموم اومدم بیرون یه لباس خوشکل تنم کردم-موهامم سشوار کشیدم-بعدم با فراز صبحانه خوردیم-کلا امروز نحس و سگ بود منم اصلا محلش نگذاشتم-خواهرم تماس گرفت و گفت 8 بیا خونه ما بریم بیرون-داشتم لباس تن فراز میکردم اومد از دستم کشیدش-گفت چته؟میخوام برم خونمون-گفت ت غلط کردی1هیچکس حق نداره پاشو بگذاره بیرون-بعدم...فرازو گذاشت توی اتاق-اومد دستاش دور گردنم فشار داد گفت بتمرگ سرجات!منم برای دفاع از خودم دستشو فشار دادم که هم جای ناخنهای من روی دست اون موند و هم گردن من مثل قدیما که عادتش بود فشار دادن گلوم قرمز و خراشیده شد-به خواهر منتظرم اس دادم که نمیام-اینقدررررررررررررر عصبانی بودم که دستام میلرزید-داشتم منفجر میشدم-توی اتاق رفت-حرفامو میشنید-برعکس همیشه که لال میشدم و گریه میکردم و خودمو میکشتم کلی حرف زدم-بهش فحش دادم که روانی نکبت باید وجود تورو به زور تحمل کنم؟بمونم توی خونه قیافه گرفتنتو ببینم؟زندونی توام؟؟؟؟نامررررررررررررررد-عوضی-بیشرف منو میزنی-بس نمیکنی؟

هیچی نگفت نیم ساعت بعد اومد از توی هال رد شه گفت بی پدر منم گفتم خودتی بی پدر و مادر!

بعدم رفت چپید تو اتاق خواب به جدول حل کردن کله فندقی خنگ!

هوشش در حد جلبکه-برای کم نیاوردن جلوی من داره خودشو واسه درساش به ..فنا میده!!

فقط رو داره-ذهنش فقط واسه نفرت و نقشه های شیطانی طراحی شده

گلوم درد میکنه-بیرحم با تمام قدرتش گلومو فشار داده

بعدش با فراز رفتن بیرون!منم ریخته پاشا رو جمع کردم-خیلی خیلی دلم گرفته بود-اهنگ گوش میدادم که تشریف نحسشو اورد خونه-با یکی از اهنگای غمگین خیلی خیلی گریه کردم-حتی نیومد نگاه کنه این سگی که زوزه میکشه کیه؟؟

فراز گلم-پسر بامعرفتم یهو اومد منو دید هی صدام کرد-نازم کرد-بوسیدم

با خودم گفتم .ون!لق فرشاد .........بمیره احمق بی وجود

صورتمو پاک کردم-با فراز بازی کردم-خوابوندمش-فرشاد با صدای گریه های من خوابش برده بود

فکر کن!!

تف به روش........

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

مرا دیوانه میخواهی

ز خود گانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون

ز من افسانه میخواهی

گوش میدم و دود سیگارو از ریه هام بیرون میدم

سیگار واسه ادمهایی مثل منه

امشب در اوج جوانی و زیبائی محکوم به تنها بودن و محروم بودن از یه اغوش گرم و پر محبتم!

چرااااااااااااااااااااااا؟

انتخاب غلط..............بی سیاستی.........حماقت!

بازم میام اگه عمری بود...........مینویسم اگه شد

ممنونم از دلگرمیهاتون-نصیحتهاتون-سفارشها توجهاتتون

زنده ام کردین

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۳:٤٦ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

فقط خدا میدونه توی مدتی که فرازم کنارم نبود چه حالی بودم-مادرشوهر که تا اون موقع هی میومد و ول کن نبود یهو بی خیال من شد-فرشاد اس میداد که بدبخت بهترین و خوشکلترین پرستارو واسه پسرم گرفتم-حیفه پسر من که کنار تو و خانواده ا.نت بزرگ شه-همه فهمیدن چه مادر بی عاطفه ای هستی-تو فلانی-برو خوش باش-واااااااااااااااااااااااااااای -فقط اشک میریختم-در عرض یک ماه ده کیلو کم کردم-شیرم میومد و من بیشتر گریه میکردم-به امید اینکه فراز برگرده و بازم دهن ناز قشنگشو بچسبونه به من و شیرمو بخوره شیرمو میدوشیدم تا خشک نشه-مادرم پا به پام گریه میکرد و میگفت خدا منو بکشه واست این عزرائیل از کجا اومد تو زندگیت-بمیرم واسه دلت-دوستام دورم بودن-بیرون میبردنم اما ........مثل امامزاده شده بود خونه پدرشوهر -برده بودنشون اونجا فرشاد و فرازو که با یه زن غریبه تنها نمونن!از درش رد میشدم و اه میکشیدم به امید دیدن فراز

هنوزم از یاد اوریش زجر میکشم و یادم میاد چه حالی بودم-فرشادم باز افتاد روی دور ماله کشی رو کاراش-اس میداد-زنگ میزد-وکیلم مهرمو گذاشت اجرا واسش نامه رفت در محل کارش-گفت تو ابروی منو بردی-بیا زندگی کن مهرتم میدم-اما کم کم نه یکجا-بیا جبران میکنم من عوض شدم-خود بیشعورشم وکیل گرفت تا دهن منو اسفالت کنه به قول خودش-نامه عدم تمکین و این حرفا اومد دم در و یه نامه شهادت چند نفر که این اقا کارگره و موقعیت مالی نداره و زنش بدون هیچ دلیلی خونه رو ترک کرده و.........

وکیلم مدام اطمینان میداد که این روال کاره و نگران نباش

مهرتو اجرا بگذاری درست میشه اما این ادم با این مشخصات برای تو شوهر بشو نیست که نیست

خلاصه بگم که دیگه مخم کشش نداه-دوباره عصبی شدم یادم افتاد چی کشیدم اون روزا-هر چی میگفتم بیا فرازو بده به من تو نمیتونی نگهش داری-اخه اس میداد بدبخت بچه ات مریضه-بیچاره نازن نامادر بچه ات داره دیوونه میشه-بچه شیرخوره دادی به من منو اذیت کنی؟هر چی گفتم نیاوردش هر چی بهم گفتن این شگردشه-اینا رو میگه زجرت بده-بچه دیر یا زود مال توئه تا هفت سالگی-نشنیدم

فقط بوی بچه ام رو میخواستم-وجود قشنگ و پاکشو-تن نرم و چشمای بینهایت مظلومشو.........

بالاخره بعد از هزار هزار قول و وعده به خودم و خانواده ام گفتم به درک من دیگه تموم شدم

به خاطر فراز

به خاطر فراز

به خاطرررررررررررررررررررررررررررر فرااااااااااااااااااااااااز

و برگشتم توی خونه ای که قرار شد از نو بسازیمش و میدونین و میبینین که چه جوری!!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

نشون به اون نشون که همش کارها و رفتارای بد و وحشتناک فرشاد میومد جلوی چشمم و مصمم تر میشدم-دیگه زده بودم به سیم اخر-فحشهای بی ادبیش به من و مادر و پدرم و...توی گوشم بود-به مادرش میگفتم شما اجازه گرفتی از فرشاد میای اینجا؟جلوی مادر و پدرم گریه میکردم خوووووووووووون-به مادرش گفتم میدونی سر بچه حامله بودم منو راهی بیمارستان کرد اینقدر کتکم زده بود؟میدونی بهم هزار تومن پول میده؟میدونی اینو گفته؟اینو کرده؟اینو نکرده؟خودت راضی هستی یکی با دخترت این کارو بکنه؟بیچاره گریه میکرد و میگقت باشه ببخشش-تو بزرگی کن-مشکل داره-همه اینها تقصیر باباشونه و.......اما بازم از فرشاد عوضی خبری نبود-به مادرش گفتم خرج منو نمیده بیاد همونجوری که ماشین عزیزشو برد 50 تومن خرج شیر و پوشک بچه اشو بده-من دیگه نمیتونم-به خدااااااااا نمیتونم باهاش زندگی کنم-میگفت والا با ما حرف نمیزنه-نمیدونم این بدبخت مادر مرده چشه!میگفتم روانیه-مشکل داره-بابام داغ میکرد از شنیدن حرفایی که نشنیده بود-با وجود تموم اخلاقای بدش همیشه اینجور مواقع حمایتم کرده و میگفت بیچاره ولش کن-تمومش کن-منتظر چی هستی-داغونت میکنه و اخرشم میره میشه مثل باباش!لیاقتتو نداره-هر چی زودتر خلاص شی بهتره-بفهم-منم خیلی دیگه عاصی شده بودم-یک ماهی فراز نازنینم رو نگه داشتم-وکیل گرفتم گفت داغونش میکنم-حقتو میگیرم-مهرتو بگذار اجرا-طلا فروختم و پول وکیل دادم-راستی تا فرشاد تهران بود رفتیم با خواهری تمااااااااااام وسایل ریزمو برداشتم-حتی فرش دستباف کوچیکم رو و رختخوابهامو-لباسام-کتابام-کمدو خالی کردم تا بفهمه چقدر جدیه قضیه-دیگه اینو که دیده بود شروع کرد به اس دادن به همون مدل که شرح دادم-وای بدترین روزای عمرم بود-روانی بودم-بدتر هم شدم-پسرکم شیرمنو میخورد که خیلی بیشتر از موعد بهش شیر داده بودم-همه گفتن باید بچه رو ببری بهش بدی تا ادم شه-بچه گناه داره-فراز هم شدیدا برای باباش بیقراری میکرد-هر روز اسمشو میاورد-میدوید پای تلفن و عکسشو که توی البومهایی که اورده بودم بود میبوسید و جیگرمونو اتیش میزد-دلم سوخت و گفتم بزار این راهو هم امتحان کنم-رفتم و یک جا مانتو-شلوار لی-کفش کتونی-کیف و یه روسری قهوه ای خریدم-به خودم رسیدم -برای فراز هم همه چیز خریدم-با پولی که بابا داد و از فروختن طلا مونده بود واسم-شیشه شیر بزرگ و لباس و پوشک و اسباب بازیاشو گذاشتم توی ساکش-به فرشاد اس دادم بیا در خونتون=نگو خوش خیال احمق فکر کرده بود رفتم که بمونم-اونم مرتب کرده بود که من یه نظر دیدمش-مادرش با خوشحالی دوید توی حیاط گفتم:بیااااااا فراز

دیگه نتونستم ادامه بدم-سیل اشکو قایم کردم-سوار ماشین بابا شدم-همشونو حیرون توی حیاط جا گذاشتم-توی ماشین گریه کردم........اشکام تمومی نداشت-خواستم اونو ادم کنم که داغونم نکنه-خودم یه راه انتخاب کردم که ویروووونم کرد

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

آخرین بار که قهر کردیم  و من تنهاش گذاشتم پارسال ماه رمضان بود!سر چی دعوامون شد؟سر خرجی ندادنش-سر گیر دادناش-سر فحش دادناش-سر کتک خوردنم بابت مادر بد بودن-بچه یه خراش کوچیک برداشت از روی شیطنت طوری کتکم زد که .........کلا اگه بزنه یا ناراحتم کنه چیزی نگم  و خیلی حرفای بد زده باشه بعدش پشیمون میشه-میگه اگه!اشتباه کردم ببخش دیگه-بس کن-گریه نکن-بی خیال شو دیگه-اما اگه یه کلمه بگم خودتی یا هر چیز دیگه-یا بخوام توجیهش کنم که اشتباه میکنه روزگارم سیاهه-طلبکار هم میشه-خلاصه جوری ناراحت بودم که رفتم خونه پدرم-به کسی چیزی نگفتم که اومدم قهر –هی موندم-موندم اونجا دیدم نخیر از اقای مهندس خبری نیست!ماشین هم دستم بود-دیدم یه روز ایفونو خونه رو زدن بابام گفت برو شوهرته-بدون سلام با داد  گفته گلنازو بگین بیاد!رفتم دم در گفت سوئیچو بده بینم!منم رفتم بهش دادم-درو بستم و اومدم-یه کلمه هم نگفت-نگامم نکرد!فراز شیرمو میخورد هنوز-مادرش خبر دارشده بود که ناراحتم و هی زنگ میزد مخل ارامشم میشد-که چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چتونه؟برگرد خونه ات-زن نباید خونه اشو خالی بگذاره!ببخشیدا..شعر!گفتم پسر شما ال کرده و بل کرده-زیر بار نمیرفت-میگفت باشه تو خانومی کن مثل همیشه-به خاطر بچه ات-فرشاد خبر نداشتا که مادرش زنگ میزنه و منت میکشه!غرور گندی داره که نگووووووووووو و نپرس!یه روز بیرون بودیم با خواهر دیدم ماشینش دم ارایشگاست خودشم داره موهاشو کوتاه میکنه-گفتم واااااااااااای مچشو گرفتم!تا با من قهر میکنه هم سریع میره ده تا بلوز شلوار میخره که من دیدمش..ونم بسوزه مثلا!خلاصه با تیپ خفن سوار ماشینش شد و رفت-من پیک موتوری اجیر کردم توسط خواهر خانومی دلاور!و پیک خبر داد که اقا زده به جاده !گفتم باشه برگرد دیگه-میدونستم احتمال زیاد توی اینه دیده این پیک خنگول رو-مادرش نیم ساعت بعد تماس گرفت که وای چرا رفتی؟دلمون واسه فراز تنگه-گفتم بیاین اینجا ببینینش!گفتم ببخشید الان فرشاد کجا تشریف داره؟گفت کار داشته رفته شهر ..!منو میگی یهو اون روی سگم اومد بالا پشت تلفن چنان دادی زدم که فکر کنم مادرشوهر مجبور شد بره تعویض لباس!گفتم پس گه میخوره میگه من تنهاش میگذارم بی اجازه-خودش چرا اینقدر بی خیاله؟به هر حال همین ندیده گرفتنا و بی خیالیای فرشاد باعث شد شدیدا خشمگین شم و هر چند به قصد قهر نرفته بودم-دیگه موندنی شم و یه قهر وحشتناک بلند مدت و جدی رو شروع کردم-بزن کف قشنگه رو به افتخار گلنازی با وجود!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

چند بار دوستان پرسیده بودن در مورد قهر کردن و اینکه چرا یه مدت تنهاش نمیگذارم-راستش  تا حالا شاید سالی دو بار قهر کردیم-به مدت 2 هفته بعدش یه ماه و اخرین بار دوماه از هم دور بودیم-اولش با بی محلی شروع میکنه-کلا تماس نمیگیره-هیچ خبری ازش نمیشه-مادرش سریع تماس میگیره و اظهار گریه!و ناله میکنه!بعدش کم کم اگه احساس کنه قضیه جدیه شروع میکنه:اس ام اس میده-اسهای عاشقانه-÷شیمونانه!کمی البته نه خیلی که روم زیاد شه-اگه ببینه جدی ام و خیلی سفت و سخت قهرم-روی دیگشو نشون میده:اسهایی از قبیل ها کیو پیدا کردی؟ها سرت گرمه؟بیچاره مادرت خرت کرده؟جاتو تخت کردن.........دهنتو سرویس میکنم......فلانت میکنم.........بهمانت میکنم-جواب اگه نگیره-دوباره از در محبت وارد میشه:گی خوردم!بی خیال شو-من عوض شدم-منم مثل همیشه –تا به حال که اینطور بوده-گوشام دراااااااااز میشه-باور میکنم-برمیگردم-تا دو روز حداکثر زندگی رویایی و گرم-بعدش دوباره-یه بهونه کوچیک و روز از نو روزی از نو!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

گاهی فکر میکنم فرشاد از روی حسادت دوست داره منو زشت کنه تا هیچکس نگام نکنه!لباس برام نمیگیره تا به چشم نیام-اعصابمو خط خطی میکنه تا پیر و چروکیده شم و بازم ...اما نمیدونه که زیبایی ادمها درونیه-البته چند وقت پیش با ترس و بیم از اینده نامعلوم باهاش درد دل کردم و گفتم چقدر از اینکه زشت بشم میترسم-فرمودند:شما هیچوقت زشت نمیشی-کساییکه خوش قلبن همیشه به چشم دیگران زیبا هستن حتی اگه زشت بشن!مثل مامانم!!!خمیازهالبته من شدیدااااا طرفدار مادرشوهر خانومم اما یه بار یه سوتی عظیم داده-یه نامردی بزرگ در حقم کرد-موقعی که فراز رو برده بودن و از من گرفته بودن یه بار هم نیاوردش من ببینمش!ناراحتبه هر حال من و مادرش رو توی یه رده قلبی میبینه!بازم جای امید هست که با باباش مقایسه ام نمیکنه!سبز

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

هر کس منو لینک کرده ادرسشو بگذاره و بگه به چه اسمی لینکش کنم

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

راستی امشب  فرشاد یهو گفت برو واسه خونه از اون ظرفها که میخواستی اون مغازه  داره-نگه داشت-فرازو گرفت-من رفتم و یه ظرف کریستال خیلی خوشکل واسه بوفه ام خریدم-دارم کریستالهامو تکمیل میکنم-کریستال چک بود-البته به خاطر بی اعتمادی به رفتار فرشاد به فروشنده گفتم اگه همسرم خوشش نیومد تا نیم ساعت دیگه میام تعویضش میکنم!که خوشبختانه گفت خوشکله-مبارک باشه!!!!!!!دهن من ااااااااااااااااااااه!این هوااااااااااااااااااااااااااااااااا!!بعد هم گفت برو واسه خودت دمپایی طبی که گفتی نداری بگیر!منم رفتم گرفتم وقتی اومدم تو ماشین گفت این چیه برو یه بهترشو بگیر-منم نامردی نکردم-از فرصت استفاده کردم و برگشتم توی مغازه و یک جفت دمپایی نازنازی خریدم واسه خودم که توی خونه  پابرهنه راه نرم و کف پاهام مثل افغانیا نشه!بیچاره افغانیا!خواستم بگم که گاهی روح خوبش و جنبه خوبش غلبه میکنه و یهو ولخرج میشه و لارج!مثلا میگه تو یا این تحصیلت و این چهره ات نباید بد بگردی-یهو چهار پنج دست لباس واسم میگیره یا هر چیز دیگه-خلاصه گاهی از سوراخ سوزن میره تو گاهی از در دروازه نمیره!به من هم اگه فکر میکنید بستگی داره سخت در اشتباهید-کلا یهو میره رو موج محبت و اعتماد و عشقورزی!روانش پاک پاکه!نگین چرا قدر نمیدونی و این حرفها چون از ته دل شاد میشم-بی نهایت بی کینه هستم-سریع فراموش میکنم طرفم چه گندی زده چند دقیقه قبل به روح و روانم-بی خیال میشم که البته حسن نیست-حماقته-بی احترامی جوابش بی احترامیه!خوشحال بودم-داشت باهام شوخیای اونجوری میکرد تو ماشین-همه چیز وعده از یه شب پر از عشق میداد اما........یهو ورق برگشت!بهم گفت ........نه نمیگم!اما معنیش این بود که ارزش ..رو هم نداری که من بخوام با تو......برای اینکه لجمو در بیاره اینو گفت اما به چه گناهی؟

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

امشب رفتیم بیرون-مادرم کارت  اعتباریشو داد که من شام بگیرم-قبلش فرشاد گفت اگه میخوای کسی رو بیاری بیرون مامی جونت باید خرج شامو بده-مامانم  گفت اشکال نداره-یواشکی بیا که نبینه-عروسمونو میگفت-کارتو از مامان گرفتم با شرمندگی-عروسمون و بچه اش و بچه  اون یکی برادرم اماده بودن-سوار شدیم-هی تیکه پروند که کشتیمون با شام دادنت-ما فلان چیز میخوایم-یه جوری که یعنی من قراره مهمونشون کنم!!!!!!پیاده شدم و از یه جای خوب چیز برگر و سیب زمینی سرخ شده و ساندویچ کالباس با پنیر و نوشابه گرفتم –اومده بود توی مغازه-طاقتش نگرفته بود!اتفاقا دوتا  دختره نشسته بودن که زل زده بودن به من-منو به هم نشون دادن!مانتوی جدید گرفتم-بابام بهم پول داده بود-یه  شال ابی نفتی خوشکل هم خریدم که با کتونیام ست است-خلاصه دخترا تو کارم بودن!راستش همیشه همه به من میگن چقدر جذابی-توروخدا نگین چه خودشیفته است که اصلا اینجور نیستم-باور کنین نوشتن از دردهام اعتماد به نفسمو یکمی بهم برگردونده-باورم شده که ااااااااااااااااای منم حداقل زشت نیستم!مثلا وقتی توی جمع هستیم یهو زن دایی همسرم بهم میگه وای نمیدونی من چقدر دوستت دارم-یه مربی داریم باشگاه شبیه توئه-تو فلانی بهمانی-منم خوب مثل همه ادمها مخصوصا زنها که تشنه تایید و توجهم-خوشحال میشم!یا دوستام یا فامیلها-حتی مادرشوهر و خواهر شوهر-راستی اینو بگم که همیشه خونه مادرشوهر که هستیم خواهر فرشاد زل میزنه بدجوررررررررر-اینقدر نگاه میکنه و پلک نمیزنه-حالمو خراب میکنه-میگم وااااااااااااا فاطمه چقدر نگاه میکنی؟میگه خوب نازی نگات میکنم-البته اون مشکل داره ها!بدجوری خل است!من  گیرایی دارم واسه خل وضع ها!!متاسفانه!!!!!!!!!خیلی پرت گفتم-شام رو نصفشو توی ماشین خوردیم-یه لحظه حالم از فرشاد که حرص میزد و میخورد چون به قول خودش من زورم میاد از مادرم اینا چیزی بهش برسه-به هم خورد!!بابام خوب شناختتش!میگفت:فرشاد یه وعده که مهمونه حساب میکنه چندتومن به نفعش شده!!اون موقع من بدم اومد از حرف بابا که توی خساست همتای فرشاد است!اما خوب همدیگه رو شناختن!من بیچاره از دست یه بابای خسیس افتادم تو دست یه شوهر خسیس!خلاصه دورهامون زدیم-پارک هم بردیم بچه ها رو-بعدم رسوندیمشون خونه –برگشتنی حرفمون شد-امشب که به قول بعضیها شب جمعه است و میدهند برات!!!به ما که تر هم نرسید!!ببخشیدا

اما ابدااااااااااااااااااااااااااااااااااا نارحت نیستم-چه شبها که گریان و نالان التماسشو میکردم که دستی به سر و گوش من بکشه-از بدی خودم معذرت میخواستم-هر هفته میرفتم و با پول توجیبی که با هزار منت میداد بهترین و جذاب ترین لباسهای زیر و خواب رو میخریدم و اخرشم مثل یه دستمال باهام رفتار میکرد.......اصلا احساس نیاز نمیکنم-البته در دلم شدیدا به عشق واقعی نیازمندم اما مهم نیست-حالا که سرنوشت من اینه-چرا خودمو بترکونم؟؟؟حداقل دوست ندارم خواری و خفتمو ببینه این ادم نفرینی عقده ای---تا اومدیم خونه رفت خوابید-به سلامتی-کسی که در بیداری مایه عذاب اطرافیانشه خوابش عین صوابه!

صلوااااااااااااااااااااات    

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

تو هم با من نبودی ، مثل من با من و حتی مثل تن با من

 

تو هم با من نبودی ، آنکه می پنداشتم باید هوا باشد

و یا حتی گمان می کردم اینطور ، باید از خیل خبرچینان جدا باشد

تو هم با من نبودی

توهم با من نبودی

تو هم از ما نبودی آنکه ذات درد را باید صدا باشد

و یا با من چنان هم سفره ی شب باید از جنس منو عشقو خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهله تو باید مثله هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهله تو باید مثله هر عاشق رها باشد

تو هم با من نبودی یار

ای آوار ، ای سیل مصیبت بار

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ٤:٠۳ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم!

امروز فراز خونه مادرم بود-با هزار منت اجازه میده خونه ما بمونه-مادرم بی نهایت حوصله داره-بی نهایت به فرازو توجه میکنه-اما این قدر نشناس که مادر خودش بلد نیست نیم ساعت یه بچه رو نگهداری کنه-با منت و غر زدن اجازه میده فرازی که عاشق بابا و مامانمه بمونه شب پیششون-بهونه اش:بابات دود سیگار میده تو حلق بچه!

بهش میگم دود سیگار بدتر از عذابیه که تو با تحقیر مادرش با دعواهات-با داد و بیدادت بهش میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ حقی نداااااااااااااااااارم-هیچ!

با دوستام میخوام برم یه دوری بزنم و ده دقیقه ازز دست فکرای بد و حال و روحیه بد و داغونم خلاص شم اجازه نمیده بیشتر اوقات-میگه:من جایی نمیرم تو هم نباید بری!

هیچ دوستی نداره-دوست صمیمی نداره-خوره و کرم کاره

عاشق پول دراوردنه و متنفر از خرج کردن

مثلا اجیل میخره و میگه نریزی رو میز میان خونمون تمومش کنن!

واسه تو و بچه خریدم!!

یه بار با اصرار مادر و خواهری رو با خودمون بردیم مسافرت-روانیشون کرداااااااااااااااااا

اخرشم گفت خرج سفرو ازشون بگیر-پول بنزین و خرج استهلاک ماشینممم باید بدن فلان فلان شده ها...................

مادرم با گریه اومد و پول اورد اما در اتاقو قفل کرد و بیرون نیومد و بعد از رفتن مادرم فحشو کشید بهش

هنوزم با مادرم سرسنگینه و ازش نفرت داره

از همه متنفغره-همیشه با چند نفر قهر است

مادرش-پدرش-جاری من!

خاله زنک و حرف مفت زنه

به من میگه دیگران که هی تعریفتو کردن واسه خر کردنت فکر کردی کی هستی؟

اگه ارایش نکنی سگ هم نگات نمیکنه!!!

البته وقتی دیوانگیش میره میگه تا حالا کسی رو به زیبایی تو ندیدم-قیافه ات خاصه!!!

اااااااااااااااااااااااااااااااازززززززززززززززززززززززززززززززززززززززش بدم میاد

منو هم داره عقده ای میکنه

خلاصه امروز فراز نبود و من از تنهایی استفاده کردم

یه سلکشن از اهنگای مورد علاقه ام رو گذاشتم بدون ترس از وجود اون که همیشه ضدحال میزنه و یهو پخشو خاموش میکنه یا کامپیوترمو پرت میکنه

شروع کردم به خونه تکونی-همه جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

الان هیچ نقطه به هم ریخته یا نامرتبی تو خونه نیست

از الکی کار کردن بدم میاد-نظم و تمیزی خونه رودوست دارم-هر چند توی خونه ما موقته همه چیز

هر کی میاد خونه ام از براق بودن و نظافت همه چیز تعریف میکنه-دست پختمو همه دوست دارن-سلیقه ام رو توی چیدن خونه و میز چیدن تمجید میکنن-اما این ادم بیشتر اوقات منو نمیبینه-فقققققققققققط نقاط منفی به چشمش میان

یه شب یه عالمه مهمون داشتم-خریدامو کرد و رفت به امان خدا

دست تنها و با وجود یه پسر شیطون وروجک برای نزدیک 15 نفر شام و دسر و تنقلات اماده کردم-توی مهمونی همه حیرون بودن-میگفتن ناقلا کمک داشتی؟ماشالا چقدر باسلیقه ای-چقدر دست پختت خوشمزه است

اما بعد از مهمونی بابت اینکه سرمو عین گاو انداختم پائین و شاممو خوردم و عین روستائیها پشت سر هم تعارف تیکه پاره نکردم شماتتم کرد

تعارف معنی داره؟یه بار ادم تعارف میکنه و تموم-مهمونامو معذب کنم؟

وقتی هم تعارف میکنم میگه چه خبره؟.یه بار گفتی بسه

خودش هم نمیدونه چی میخواد

به من میگن لمشو به دست بیار-همونجوری رفتار کن

کسی که تعادل رفتاری نداره و هر دم یه چیزی میگه چه جور کنترل کنم و به میل اون رفتار کنم؟!!!!!!!!!!!!!

با خوندن نظرات شما دوستای خوبم حالم بهتره-کمکم کنین-بهم راهکار نشون بدین-چه جور حال خودمو بهتر کنم؟چه جور ارامش از دست رفته ام رو در حضور این همسر از دشمن بدترم به دست بیارم؟

ممنوووووووووووووووووونم

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

باور کنین از وقتی مینویسم تغییر کرده ام-غمگینی و حسرت یه کم واسه شادی خودشو کشیده کنار تا اونم بتونه بیاد توی قلبم!

وقتی دیشب بهم گفت اگه تورو نگرفته بودم الان سانتافه سوار بودم فقط خندیدم-مثل همیشه باور نکردم-اشک نریختم-حسرت نخوردم

دیشب ماشینم رو توی کوچه مادرم پارک کرده بودم-وقتی خواستم سوار شم و برم خونه دیدم شیشه عقبو شکستن و وسایل من و فراز رو که توی یه ساک بوده بردن-چیز خیلی مهمی نبود توی کیف اما همون لحظه از ترس لرزیدم-مادرم هم اومد نگاه کرد و با افسوس گفت بمیرم چقدر بدشانسی-این وقت روز کی شیشه ماشین میشکنه!!حالا چی میگی به فرشاد؟

غصه ام گرفت-زنگ زدم بهش و اومد سریع-اگه میگفتم دارم میمیرم شاید دیرتر میومد که مزاحمم نشه اما واسه ماشینش سریع اومد-شروع کرد به کولی بازی و غر غر غررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

مگه تمومش میکرد زنگ زدیم 110 بعد از نیم ساعت یه مامور با موتور فکسنی فرستادن-جلوی مامور منو شماتت میکرد!دیگه ماموره به حرف دراومد اقا دعواش نکن!گریهخجالت!خداروشکر کنین ماشینتونو نبرده!

به هر حال ماجرای توهین و تحقیر و بازخواست تا نیمه شب ادامه پیدا کرد-در خلال سخنرانیهای بلندش هم فرمود :همش ضرر میزنی!تو به چه دردی میخوری اخه؟

چه فایده ای داری؟

اگه تو نبودی تا حالا ...........

بدبخت از شکم من زدی-خرج من نکردی-منو هیچ جا نبردی که در طول نزدیک 8-9 سال تونستی ماشین مدل بالا بخری-خونه بالاشهر بخری-دانشگاه بری و...............

هیچی نگفتم .........چرا یه چیزی گفتم!شیطان

منم اگه زن یکی دیگه بودم الان سوار خیلی چیزا بودم!!!!!!!!!!!

و روح شرورم اروم گرفت

مرررررردم-خفه شدم-دق مرررررررررررررررگ شدم اینقدر جواب ندادم

کلا تن صدام ارومه-خودم خیلی ارومم اما تا میام حرف بزنم میگه صداتو بیار پائین بعد خودش چنان عربده هایی میزنه با اون صدای نکره اش

از خودم و عقده هایی که توی دلم جمع کردم بدم میاااااااااااااااد

هنوزم خواهر و برادریم-بازم ظهر از خودش تمایل مسخره ای نشون داد-اما کور خونده-ایشالا بتونم مقاومت کنم بازم-احمق همیشه منتظره من پیشقدم باشم-بی هیچ انتظاری-بی هیچ حقی!

میگه تو مشکل داری!!که اینقدر دلت میخواد من بیام سمتت-سخنرانیهای طویل المدت!میکنه در این باب!

متااااااااااااااااااااااااااااااسفم واسه خودم-واسه تنم واسه روحم که حروم همچین خر نفهم بی احساسی شد

فعلا به علت خشم شدید نمیتونم مزایای همسر رو بنویسم-شرمنده

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده

خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ...ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود " عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

 

خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

 

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طََََََول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست

 توی یه وبلاگ خوندم-حقیقت بود به نظرم...

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ گلناز ]
درباره وبلاگ

روزهای من یا سیاه سیاه است یا سفید سفید-در کنار شوهرم فرشاد و پسرم فراز این روزها راتجربه میکنم-شما هم در تجربیات تلخ و شیرین من همراهم باشید
موضوعات وب
 
امکانات وب